دسته‌بندی نشده

دو دوست، دو جهان؛ ماجرای اختلاف هگل و شلینگ

اواخر قرن هجدهم، در دانشگاه توبینگن آلمان، سه جوان بااستعداد در یک اتاق جمع شده بودند و دربارۀ فلسفه بحث می‌کردند. نام دو تا از آن‌ها «گئورگ ویلهلم فریدریش هگل» و «فریدریش ویلهلم یوزف شلینگ» بود. نفر سوم، شاعر بزرگ آلمانی، «هولدرلین» بود. این سه نفر، دوستان صمیمی و هم‌اتاقی بودند. هگل و شلینگ، هر دو در جستجوی حقیقت و با یکدیگر هم‌فکر بودند. اما این دوستی عمیق، سرانجام به یکی از مشهورترین اختلافات تاریخ فلسفه انجامید؛ اختلافی که راه این دو اندیشمند را برای همیشه از هم جدا کرد.

 آغاز راه: دوستی در سایۀ ایده‌آلیسم

شلینگ، که دو سال از هگل جوان‌تر بود، بسیار زودتر از او به شهرت رسید. او در بیست و سه سالگی استاد دانشگاه ینا شد و به‌سرعت یکی از چهره‌های برجستۀ فلسفۀ آلمان شد. هگل که در ابتدا چندان شناخته‌شده نبود، با اشتیاق از ایده‌های دوست و هم‌اتاقی سابق خود پیروی کرد و آثار شلینگ را بادقت خواند. این دو حتی مدتی با یکدیگر همکاری داشتند و مجله‌ای فلسفی منتشر می‌کردند. در آن سال‌های ابتدایی، کمتر کسی می‌توانست تصور کند که روزی این دوستانی که این‌چنین صمیمی بودند، به تلخ‌ترین رقبای فکری یکدیگر تبدیل شوند.

سکوت و جدایی

اما به‌تدریج، نشانه‌های اختلاف ظاهر شد. از سال ۱۸۰۳، همکاری آن‌ها کمرنگ‌تر شد و شلینگ برای تدریس به وورتسبورگ رفت. هگل در درس‌گفتارهای سال‌های ۱۸۰۵ و ۱۸۰۶، آرام‌آرام زبان و مفاهیم فلسفی خود را از شلینگ جدا کرد و سبک مستقلی را در پیش گرفت. نقطۀ اوج جدایی، سال ۱۸۰۷ بود؛ سالی که هگل کتاب «پدیدارشناسی روح» را منتشر کرد و عملاً با شلینگ و فلسفهٔ او قطع رابطه نمود.

در این کتاب، هگل در جمله‌ای که به یکی از جنجالی‌ترین جملات تاریخ فلسفه تبدیل شد، فلسفهٔ شلینگ را به «شبی که در آن همۀ گاوها سیاه‌اند» تشبیه کرد. منظور هگل این بود که فلسفۀ شلینگ، هرچند ادعای ژرفای مطلق دارد، اما در واقع تاریک و مبهم است و نمی‌تواند تفاوت و تنوع جهان واقعی را توضیح دهد. این جمله، ضربه‌ای بود که رابطهٔ آن‌ها را برای همیشه از هم گسست.

«مطلق» چیست؟

ریشۀ این اختلاف چه بود؟ برای پاسخ به این پرسش، باید نگاهی به مفهوم «مطلق» در فلسفۀ این دو بیندازیم.

شلینگ معتقد بود که «مطلق»، حقیقت نهایی هستی، چیزی است که نمی‌توان آن را در قالب مفاهیم و منطق محصور کرد. به نظر او، مطلق مثل نقطۀ سکوت و آرامش است که همۀ تضادها در آن حل می‌شوند. او می‌گفت برای درک مطلق، باید از عقل معمولی فراتر رفت و به نوعی «شهود عقلانی» دست یافت. در این حالت، شما و جهان، ذهن و عین، همه یک چیز می‌شوید و تفاوت‌ها از بین می‌روند.

هگل اما نگاه دیگری داشت. او می‌گفت مطلق، یک نقطۀ ساکن و مبهم نیست. مطلق، درست مثل دانه‌ای است که رشد می‌کند، شکوفا می‌شود و به درخت تبدیل می‌گردد. از نظر هگل، حقیقت در یک فرآیند پویا و دیالکتیکی (جدل‌گونه) ظهور می‌کند. او معتقد بود که هر مفهوم، یک تناقض در درون خود دارد و برای رفع آن تناقض، باید به مفهومی کامل‌تر و جامع‌تر حرکت کرد. این حرکت مداوم، خودِ حقیقت است.

به بیان ساده‌تر، شلینگ می‌گفت حقیقت را باید یک‌جا و در یک لحظۀ شهودی درک کرد؛ اما هگل معتقد بود که حقیقت را باید از طریق یک فرآیند طولانی و گام‌به‌گام به دست آورد.

 منطق در برابر زندگی

البته اختلاف این دو فیلسوف، فراتر از تعریف مطلق بود و به نحوۀ نگاه آن‌ها به کل فلسفه بازمی‌گشت. هگل بر این باور بود که فلسفه باید یک نظام منطقی و منسجم باشد. او برای منطق، جایگاهی مستقل و اساسی در فلسفه قائل بود و معتقد بود که می‌توان با استفاده از منطق، تمام واقعیت را توضیح داد. به نظر هگل، هر چیزی که وجود دارد، در نهایت قابل‌درک و قابل‌تبیین با عقل است. او می‌گفت «هر چیزی که عقلی است، واقعی است و هر چیزی که واقعی است، عقلی است.»

اما شلینگ با این نگاه مخالف بود. او معتقد بود که منطق نمی‌تواند همه‌چیز را توضیح دهد. به نظر او، در هستی، عنصری غیرمنطقی، غیرقابل‌پیش‌بینی و آزاد وجود دارد که از چنگ منطق می‌گریزد. شلینگ می‌گفت که عقل وقتی به خودش خیره می‌شود، دچار نوعی «خودشیفتگی فلسفی» می‌گردد؛ یعنی فقط انعکاس خود را در هستی می‌بیند و از ارتباط واقعی خود با جهان بیرون غافل می‌شود. شلینگ احساس می‌کرد فلسفۀ هگل، همه‌چیز را به یک فرآیند خشک و منطقی تبدیل می‌کند و زندگی، آزادی و فردیت را در این چارچوب فشرده قربانی می‌نماید. به عقیدۀ او، در نظام هگل، خبری از شگفتی، اختیار و رازآلودی هستی وجود ندارد.

 پیروزی در زمان، شکست در ابدیت؟

پس از مرگ هگل در سال ۱۸۳۱، شلینگ که سال‌ها سکوت کرده بود، بار دیگر به میدان آمد. او در سال ۱۸۴۱ به برلین دعوت شد تا در کرسی استادیِ متعلق به هگل، به تدریس بپردازد. او در این درس‌گفتارها، با صراحت تمام به نقد هگل پرداخت و او را به «پانتئیسم هگلی» (خداانگاری افراطی) متهم کرد و فلسفه‌اش را «تخم اژدهایی» نامید که می‌خواهد همه‌چیز را ببلعد.

جالب اینجاست که در همان جلسات، چهره‌های جوان و مشتاقی مانند سورن کرکگور و فریدریش انگلس حضور داشتند. آن‌ها به‌دنبال صدای تازه‌ای بودند که از چارچوب خشک نظام هگلی بیرون بزند. اما در نهایت، این هگل بود که در آن دوره پیروز شد؛ شاگردانش بر فلسفۀ آلمان مسلط گشتند و شلینگ، بازندۀ این نبرد فکری به نظر می‌رسید.

بااین‌حال، تاریخ نشان داد که شلینگ چندان هم بازنده نبود. نقدهایی که او بر هگل وارد کرد، بی‌تأثیر نماند. بسیاری از فیلسوفان بزرگ بعدی مانند کرکگور، نیچه و هایدگر، که همگی به‌نوعی با نظام‌های فلسفیِ بسته و همه‌چیز‌دان مخالف بودند، از نگاه شلینگ الهام گرفتند. شلینگ به آینده‌ای اشاره می‌کرد که در آن فلسفه، جایی برای راز، آزادی، فردیت و حتی دین داشته باشد. او می‌خواست نشان دهد که فلسفه، فقط دربارۀ «آنچه نمی‌تواند غیر از این باشد» (منطق محض) نیست؛ بلکه باید به «آنچه در واقعیت وجود دارد» نیز بپردازد. او نگران بود که عقل مدرن، همه‌چیز را به یک بازی منطقی تبدیل کند و شگفتی و رمز و راز را از زندگی بگیرد. این نگرانی، او را به سمت دین و مسیحیت سوق داد تا پاسخی برای پرسش‌هایی بیابد که از عقلِ صِرف برنمی‌آیند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *