دسته‌بندی نشده

نگاهی به سریال dark matter؛ سفری فلسفی به هزارتوی انتخاب‌های ما

تصور کنید دری به روی تمام زندگی‌هایی که می‌توانستید داشته باشید باز می‌شود. زندگی‌هایی که در آن شغل دیگری برگزیدید، با فرد دیگری ازدواج کردید یا در یک لحظۀ سرنوشت‌ساز تصمیمی متفاوت گرفتید. سریال مادۀ تاریک (Dark Matter)، اقتباس شده از رمان بلیک کراچ، دقیقاً همین کابوس وهم‌انگیز را به تصویر می‌کشد. در نگاه اول، این سریال یک تریلر علمی‌تخیلی نفس‌گیر دربارۀ جهان‌های موازی است، اما در زیرِ این لایۀ هیجانی، پرسش‌های فلسفی عمیقی دربارۀ هویت، حسرت و معنای خودِ راستین نهفته است. نگاهی خواهیم داشت از لنز فلسفه به دل این هزارتوی بی‌انتها تا ببینیم مادۀ تاریکِ وجود ما ـ یعنی آن بخش نامرئی انتخاب‌ها و راه‌های نرفته ـ چه چیزی را روشن می‌کند.

داستان با زندگی آرام و به‌ظاهر معمولی جیسون دسن، استاد فیزیک دانشگاه و مردی خانواده‌دوست، آغاز می‌شود. جیسون سال‌ها پیش از رؤیای دانشمندِ نابغه شدن دست کشید تا با عشق زندگی‌اش، دنیلا، تشکیل خانواده دهد. یک شب، او ربوده می‌شود و در جهانی دیگر به هوش می‌آید؛ جهانی که در آن هرگز پدر نشده، با دنیلا ازدواج نکرده، اما در عوض یک فیزیکدان مشهور و ثروتمند است که توانسته دستگاهی برای سفر در «ابرجهان» (جهان‌های موازی بی‌نهایت) بسازد. رباینده او کسی نیست جز خودش: جیسونِ دیگر، نسخه‌ای که راهی متفاوت در زندگی پیموده و حالا پشیمان از مسیر خود، می‌خواهد خانوادۀ جیسونِ اصلی را تصاحب کند! آنچه در ادامه رخ می‌دهد، نبردی مرگبار میان دو نسخه از یک انسان نیست، بلکه تقابل میان دو فلسفۀ زندگی، دو تعریف از خوشبختی و دو پاسخ به این پرسش بزرگ است: «اگر توانش را داشتم، زندگیِ دیگری را انتخاب می‌کردم؟»

نخستین جرقۀ فلسفی سریال، مفهوم «خود» است. در جهان موازی، با جیسون دوم روبه‌رو می‌شویم که ظاهر، خاطرات و حتی دی‌ان‌ایِ مشترکی با جیسون اول دارد. پس چه چیز او را به فردی متفاوت تبدیل کرده؟ این پرسش یادآور آزمایش ذهنیِ کشتی تسئوس است: اگر تمام تخته‌های یک کشتی را یکی‌یکی تعویض کنیم، آیا باز هم همان کشتی را داریم؟ در سریال مادۀ تاریک، کشتی همان بدن و ذهنی است که از میان هزاران انتخاب عبور کرده است. جیسون‌ها از یک نقطه منشعب شده‌اند، اما هر انتخاب کوچک، آن‌ها را به دو فرد متمایز با خواسته‌ها و ارزش‌های متفاوت تبدیل کرده است. جیسون دوم با وجود دستیابی به موفقیت علمی عظیم، یک خلأ عاطفی را در درون خود حمل می‌کند. او معتقد است چون «همان آدم» است، حق دارد عشق و خانوادۀ جیسون اول را مال خود کند. اما سریال بی‌آن‌که شعار دهد، به ما نشان می‌دهد که عشق و صمیمیت، «مال‌» نیست که تصاحب‌شدنی باشد؛ عشق در لحظه‌های مشترک ساخته می‌شود. جیسون دوم ممکن است دی‌ان‌ایِ مشترکی داشته باشد، اما در آن شب‌های بی‌خوابیِ پدرانه، در ترس‌ها و خنده‌های سهیم‌شده با دنیلا حضور نداشته است. این فقدان تجربۀ زیسته، او را برای همیشه یک غریبه در لباس آشنا نگه می‌دارد.

در دل این روایت، مفهوم «ابرجهان» به‌خوبی تفسیر علمی‌فلسفیِ «جهان‌های موازی» در مکانیک کوانتوم را به تصویر می‌کشد. بر اساس این تفسیر، هر بار که یک انتخاب در سطح کوانتومی صورت می‌گیرد، جهان به شاخه‌های موازی تقسیم می‌شود. سریال مادۀ تاریک این نظریه را از ذرات زیراتمی بیرون می‌کشد و به ساحت انتخاب‌های انسانی می‌برد. جعبه‌ای که جیسونِ اول برای یافتن راهِ خانه وارد آن می‌شود، چیزی شبیه ذهن انسان است؛ فضایی که در آن تمام نسخه‌های ممکن از زندگی، چون دالان‌های بی‌نهایت، امتداد یافته‌اند. هر قدم در این جعبه، یک انتخاب است و هر انتخاب، جیسونی جدید می‌آفریند. اینجا سریال پرسشی هراس‌انگیز را مطرح می‌کند: اگر هر تصمیم ما جهانی دیگر خلق می‌کند، آیا «منِ» اصلی، در میان این هزاران منِ موازی، گم نمی‌شود؟ آیا اصلاً چیزی به نام «خودِ حقیقی» وجود دارد، یا ما فقط مجموع تصادفی از احتمال‌های به‌وقوع‌پیوسته هستیم؟

پاسخ سریال به این پرسش، به‌شکل زیبایی وجودی و زمینی است. جیسونِ اصلی در طول سفرش از میان جهان‌های موازی، با نسخه‌های بی‌رحم، وحشت‌زده یا حتی دیوانه‌شدۀ خودش از تنهایی روبه‌رو می‌شود. این جیسون‌ها نماد برون‌ریزی‌های تاریک روح انسان‌اند: خودخواهی، ترس از ناکامی، و میل سیری‌ناپذیر برای بهتر بودن. بااین‌حال، جیسونِ اصلی همواره یک قطب‌نمای درونی دارد: عشق به دنیلا و پسرش. این قطب‌نما به او می‌گوید که جهان اصلی‌اش جهان «بهتر» از نظر ثروت یا شهرت نیست، بلکه جهانی است که با انتخاب‌های آگاهانه و پیوندهای عاطفی‌اش معنا پیدا کرده. به بیان فلسفی، هویت ما حاصل انباشت انتخاب‌هایی نیست که ما را به موفق‌ترین نسخۀ خودمان تبدیل می‌کند، بلکه محصول مسئولیتی است که در قبال آن انتخاب‌ها می‌پذیریم. جیسونِ اصلی با پشیمانی از نرسیدن به آرزوهای علمی‌اش زندگی می‌کرد، اما همین حسرت بخشی از داستان او بود؛ حسرتی که به قیمت یک زندگی پرمعنا و عاشقانه خریداری شده بود. جیسونِ دوم اما از پذیرش بهای انتخاب‌هایش طفره رفت. او می‌خواهد رایگان و بدون هزینه، طعم عشق را بچشد و این یعنی فرار از ذات یک زندگی اصیل.

مفهوم «مادۀ تاریک» در عنوان سریال، استعاره‌ای چندلایه است. در کیهان‌شناسی، مادۀ تاریک جرمی نامرئی است که با گرانش خود، ساختار کهکشان‌ها را نگه می‌دارد. به همین شکل، انتخاب‌های ناکرده و زندگی‌های زیست‌ناشده، جِرم نامرئیِ روح ما هستند. ما آن‌ها را نمی‌بینیم، اما همواره کشش گرانشی‌شان را حس می‌کنیم. حسرت «راهِ نرفته» بخش جدایی‌ناپذیر انسان بودن است. کافی است یک لحظه تصور کنیم اگر فلان شغل را قبول می‌کردیم یا از آن رابطه بیرون نمی‌آمدیم، الآن کجا بودیم؟ سریال به ما می‌گوید این حسرت‌ها توهم نیستند، واقعاً «جایی» در جهان‌های موازی وجود دارد که آن زندگی در جریان است. اما دیدن آن زندگی، مثل نگاه کردن جیسونِ دوم به گرمای خانوادۀ جیسونِ اول، لزوماً به ما خوشبختی نمی‌دهد، چون ما ظرفِ وجودی آن زندگی را نساخته‌ایم. حسرت، معلم بی‌رحمی است که ارزش آنچه داریم را نشان‌مان می‌دهد، اما سفر به آن راهِ نرفته معمولاً کابوسی است شبیه تالار آینه‌ها.

در نهایت، ماده تاریک یک روایت ضدفاوستی مدرن است. بر خلاف داستان فاوست که در آن شخصیت اصلی روحش را به شیطان می‌فروشد تا به دانش یا لذتی نامحدود برسد، اینجا جیسونِ دوم که خودْ شیطان زندگی اول است، همه‌چیز خود را فدای تصاحب چیز دیگری می‌کند که سهمش نبوده است. هشدار فلسفی سریال برای مخاطب عمومی که در عصر FOMO (ترس از جا ماندن) و مقایسه‌های بی‌پایان شبکه‌های اجتماعی زندگی می‌کند، روشن است: درهای زندگی‌های موازی را بی‌واهمه باز نکنید. در هر سوی آن در، نسخه‌ای از خودتان ایستاده که یا به شما حسادت می‌کند یا شما به او. این بازی بی‌نهایت، فقط فرسایش روحی به بار می‌آورد. سریال از ما نمی‌خواهد رؤیاپردازی را کنار بگذاریم؛ بلکه دعوت‌مان می‌کند تا «مادۀ تاریک» انتخاب‌هایمان را در آغوش بکشیم. یعنی بپذیریم که بخشی از آنچه هستیم، با فقدان‌ها تعریف می‌شود، نه فقط با داشته‌ها. جیسون اول تنها زمانی از کابوس جهان‌های موازی نجات می‌یابد که کاملاً باور می‌کند زندگی‌اش، با تمام کمبودهایش، همان بهشتی است که خودش کاشته و آبیاری کرده است.

به تماشای این سریال که می‌نشینیم، شاید در سکانس‌های پایانی، با جیسون همذات‌پنداری کنیم که در میان ازدحام ده‌ها نسخه از خودش، دست خانواده‌اش را محکم می‌گیرد. تصویری که نماد آشتی با تنها مسیری است که در آن گام برداشته‌ایم. در جهانی که مدام زمزمه می‌کند «می‌توانستی بیشتر باشی»، مادۀ تاریک جسورانه پاسخ می‌دهد: تو همانی هستی که انتخاب کردی بمانی. و این شاید آرام‌بخش‌ترین حقیقت فلسفی باشد که یک تریلر علمی‌تخیلی می‌تواند به آشفته‌بازار ذهن ما هدیه دهد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *