چرا میان این همه فیلم و پادکست، حوصلهمان سر میرود؟
دیشب، بیآنکه بدانم دقیقاً دنبال چه میگردم، گوشیام را برداشتم. انگشت شست، بیاختیار، روی آیکون نارنجی و سیاه پادکستها و سپس روی مثلث قرمز یوتیوب میلغزید. نرمافزارِ فیلم و سریال که چندین عمر برای تماشایش کم است، به من چشمک میزد. اسپاتیفای میلیونها آهنگ داشت و اینستاگرام قول داده بود در ده ثانیه مرا بخنداند. من اما، در میان این هیاهوی سیرکننده، بهطور عجیبی تهی بودم و پوچ. حوصلهام سر رفته بود؛ نه از کمبود محتوا، بلکه از انبوهیِ تحقیرآمیزش. درست مثل ایستادن در برابر یک بوفۀ بیانتها از رنگارنگترین خوراکیهای دنیا، درحالیکه هیچ اشتهایی نداری. چه بلایی سرمان آمده است که در عصر محتوای نامحدود، ملال، تبدیل به هوای تنفسِ روزمرهمان شده است؟!
شاید نقطۀ شروع این تناقض، درک تفاوت میان «حواسپرتی» و «سرگرمی» باشد. ما انسانیم و همواره از ملال گریزان بودهایم. پاسکال، فیلسوف قرن هفدهمی، میگفت تمام بدبختی بشر از یک چیز ناشی میشود: ناتوانی در آرام نشستن در یک اتاق. او این میل سیریناپذیر به فرار از خود را انحراف مینامید. ولی انحراف در روزگار او، شکار، قمار یا گفتوگوهای درباری بود. انحراف امروزی اما از جنس اسکرولِ بیپایان است؛ مصرف محتواهایی که حفرۀ توجه را لحظهای پُر میکنند، بیآنکه تشنگی عمیقتری را فرو بنشانند. پادکستی تمام میشود، سکوتی چندثانیهای میآید و ما دستپاچه، بیدرنگ قسمت بعدی را پلی میکنیم، گویی از رویارویی با آن سکوت وحشت داریم. این دقیقاً همان جایی است که حواسپرتی، لباس سرگرمی میپوشد. حواسپرتی منفعل است؛ بمبارانی از امواج که ذهن را اشغال میکنند اما روح را سیر نمیکنند. اما سرگرمی واقعی، آن است که میان ما و یک اثر هنری، یک داستان یا یک قطعۀ موسیقی، ارتباطی زنده برقرار شود. ارتباطی که به حضور کامل ما نیاز دارد، نه صرفاً پرش مردمک چشممان روی زیرنویس فیلمی که همزمان با چک کردن نوتیفیکیشن تماشایش میکنیم!
نکتۀ اساسیتر، الگوریتمها هستند. این معماران نامرئی ذائقه ما، قول دادهاند ما را از شرّ انتخاب نجات دهند و درست به همان چیزی هدایت کنند که دوست داریم. و چه خوب بلدند! آنقدر خوب که مدام ما را در آینۀ علایقِ دیروزمان زندانی میکنند. کتابفروشیهای قدیمی را به خاطر دارید؟ جایی که قفسهها مملو از ناشناختهها بودند، کتابی تصادفی با جلدش چشمک میزد یا فروشنده، کتابی را پیشنهاد میکرد که خودش خوانده و دوستش داشت. این اتفاق، این اصطکاک و برخورد با امر پیشبینینشده، حالا در تارهای چسبناک الگوریتم شکار شده است. اینستاگرام بر اساس تاریخچۀ تماشا، فقط چیزهایی نشانم میدهد که شبیه چیزی است که قبلاً دیدهام. اسپاتیفای، لیست «مخصوص تو» میسازد از آهنگهایی که انگار کپی کمرمق آهنگهای محبوبم هستند. نتیجۀ این دقت ماشینی وحشتناک است: جهانی که برایم شخصیسازی شده، به همان سرعتی که مرا میشناسد، دچار فرسایشم میکند. وقتی همهچیز آشنا و فاقد عنصر غافلگیری باشد، آن حس اکتشاف که شورِ واقعی را میآفریند، میمیرد. حوصلهمان سر میرود، چون در دنیایی زندگی میکنیم که زیادی به ما شبیه است. روح ما فقط گرسنۀ محتوا نیست؛ تشنۀ «دیگری» است؛ چیزی که از دایرآ امن پیشبینیهای دیجیتال بیرون باشد.
اما فقط الگوریتم نیست که ملال میآفریند، خودِ رابطۀ ما با زمان نیز از ریخت افتاده است. در جهانی که «صرفهجویی در زمان» به عبادتی روزانه بدل شده، چه بلایی بر سر اوقات فراغت آوردهایم؟ یونانیان باستان واژۀ «اسکوله» (Scholé) را برای فراغت به کار میبردند، که ریشۀ واژۀ School (مدرسه) هم هست. برای آنان، فراغت به معنای بیکاری یا وقتکُشی نبود؛ زمانی بود مقدس برای تأمل، یادگیری و پرورش خود. اوقات فراغت امروزی ما را پلتفرمها بلعیدهاند. هر ثانۀه خالی، باید با یک پادکست روی دور تند، یک ویدئوی خلاصهشدۀ کتاب در سه دقیقه، یا یک سریال که با سرعت ۱.۵ برابر تماشایش میکنیم پُر شود! فیلسوف کرهایآلمانی، بیونگچولهان، در کتاب «جامعۀ فرسودگی» بهدرستی میگوید ما در جامعۀ انضباطی زندگی نمیکنیم، بلکه در جامعۀ دستاورد به سر میبریم. در این جامعه، حتی تفریح هم باید مولّد باشد. باید پادکست گوش کنم تا «چیزی یاد بگیرم»، فیلم ببینم تا «از قافلۀ فرهنگ عقب نمانم». این نگاه ابزاری به سرگرمی، هستۀ لذت ناب را در آن میخشکاند. بشر زمانی حوصلهاش سر نمیرود که غرق در تجربه شود، ولی ملال وقتی به سراغ ما میآید که در حال تیک زدن یک فهرست از کارهای فرهنگی باشیم. ملال ما، شاید فریاد خاموش روح برای تجربهای بیغرض و رها از منطق بهرهوری باشد.
در عمیقترین لایه، ما با ملال وجودی (Existential Boredom) روبهروییم، نه صرفاً بیحوصلگیِ گذرا. شوپنهاور زندگی انسان را چون آونگی میان رنجِ «خواستن» و ملالِ «داشتن» میدید. ما به این دنیای محتوا چنگ میاندازیم تا فرصت نکنیم با پرسشهای بزرگ و گزنده خلوت کنیم. پرسشهایی از جنس «من که هستم؟»، «آیا این زندگی مرا راضی میکند؟». اما این محتواها، هرقدر هم که درخشان باشند، نمیتوانند پاسخگوی بحران معنا باشند. آنها فقط صدا ایجاد میکنند. صدایی که سکوت پر از اضطراب ناشی از بیمعنایی را بپوشاند. اما سکوت، برخلاف تصورمان، خالی نیست. سکوت بستری است که معنا در آن جوانه میزند. ما با فرار از ملال، در واقع از بستر خلاقیت و خودشناسی فرار میکنیم. سورن کرکگور، ملال را ریشۀ همه شُرور میخواند، اما نه به این دلیل که بد است، بلکه به این دلیل که انسانِ گرفتار ملال، به دنبال پوچی میدود تا آن را فرونشاند. کرکگور پیشنهاد جالبی داشت: بهجای فرار از ملال، آن را معلم بدانیم و بکوشیم ملال را بپروریم. پرورش ملال یعنی یاد بگیریم که آن لحظههای خالی را با چیزی از جنس خویشتن پر کنیم، نه با دادههای آماده که دیگران برایمان تولید کردهاند.
اینجاست که شاید بتوانیم کلید رهایی را پیدا کنیم: «بیحوصلگی» را بیماری ندانیم، بلکه مصونیتی است برای ما. انسانی که حوصلهاش سر میرود و میتواند در بیحوصلگی بماند، انسانی است که هنوز از درون زنده است. بیحوصلگی یعنی ذهن، با تمام بمبارانها، هنوز طلبکار است؛ یعنی هنوز گرسنۀ چیزی است که در بستههای آمادۀ محتوا جا نمیشود. آن لحظهای که پس از ساعتها اسکرول کردن، گوشی را کنار میگذاریم و به سقف خیره میشویم، شاید مهمترین لحظۀ روزمان باشد. در آن خلأ، یک پرسش بیصدا شکل میگیرد: «حالا واقعاً چه میخواهم؟» شاید پاسخ، یک فیلم مستند دیگر نباشد. شاید پاسخ، قدم زدن بیهدف در پارک باشد. شاید چند خط نوشتن باشد دربارۀ همین پوچی؛ شاید هیچ کاری نکردن. و چهبسا در همین هیچکاری، بذری برای اثری هنری، برای تغییری در زندگی یا صرفاً برای چند لحظه آشتی با خودمان کاشته شود.
ما محکوم به انتخاب نیستیم، بلکه محکوم به پذیرش محدودیت انتخابیم. در عصر محتوا، یادمان رفته که «کمتر، بیشتر است». یک فیلم خوب که با تمام وجود ببینیم، بیشتر سیرمان میکند تا هزار فیلم که از وسط نصفه رهایشان کردهایم. سکوت میان دو قطعۀ موسیقی، جزئی از خود موسیقی است. اگر همۀ فضا را محتوا پر کند، دیگر جایی برای نفس کشیدنِ شنونده باقی نمیماند. شاید راه درمان ملالِ دیجیتال، مصرف بیشتر نباشد، بلکه مصرف عمیقتر است. انتخاب یک چیز، و رها کردن باقیِ چیزها. وفاداری به یک داستان تا انتها، بدون وسوسۀ پریدن به گزینۀ بعدی.