تکامل و اخلاق؛ آیا زیستشناسی به ما میگوید چه کاری درست است؟
مقدمه
همۀ ما کموبیش میدانیم که دروغ گفتن بد است، دزدی کردن اشتباه است و کمک به دیگران کار درستی است. اما تا به حال فکر کردهاید که چرا چنین قواعدی را میپذیریم؟ چرا برای بسیاری از ما، بازگرداندن یک کیف پول پر از پول به صاحبش (حتی وقتی هیچکس نگاه نمیکند) کاری «درست» به نظر میرسد، درحالیکه نگه داشتن پولها برای خودمان سودمندتر است؟ پرسش از ریشههای اخلاق، یکی از کهنترین پرسشهای فلسفی است. اما در یک قرن اخیر، علمی تازه وارد این میدان شده است: زیستشناسی فرگشتی. آیا نظریۀ تکامل داروین میتواند توضیح دهد که چرا ما موجوداتی اخلاقگرا هستیم؟ و مهمتر از آن، آیا این توضیح به ما میگوید که چه باید بکنیم؟
معمای رفتار نوعدوستانه
بیایید از جایی شروع کنیم که مسئله برای نظریۀ تکامل به شکل یک چالش جدی ظاهر میشود. انتخاب طبیعی (موتور اصلی تکامل) بر اساس بقای شایستهترینها انتخاب میکند. اگر جهشی ژنتیکی به موجودی کمک کند که سریعتر بدود یا بهتر شکار کند، آن جهش در جمعیت گسترش مییابد. به بیان ساده، در جهان طبیعت، آنچه به بقا و تولیدمثل فرد کمک میکند، موفق میشود.
اما رفتار اخلاقیِ ناب چه ویژگیای دارد؟ اغلب مستلزم فداکاری به نفع دیگران است. بازگرداندن یک کیف پول پر از پول به نفع ما نیست؛ دستکم در کوتاهمدت. کمک به یک غریبه در خیابان انرژی و زمان ما را میگیرد. راستگویی در شرایطی که دروغ میتواند ما را از دردسر نجات دهد، دشوار است. پس چگونه ممکن است ژنهایی که ما را به سمت رفتار اخلاقی سوق میدهند، در طبیعت گسترش یافته باشند؟ این همان «معمای نوعدوستی» است که زیستشناسان فرگشتی دههها دربارهاش اندیشیدهاند. پاسخ در این نکته نهفته است که رفتارِ ظاهراً فداکارانه، در سطحی عمیقتر میتواند به بقای ژنهای ما کمک کند. با مثالهایی روشنتر پیش میرویم:
۱ـ نوعدوستی خویشاوندی: فرض کنید مادری برای نجات جان فرزندش جان خود را به خطر میاندازد. این رفتار از نظر زیستی کاملاً معقول است: فرزند نیمی از ژنهای مادر را حمل میکند. بنابراین، مادر با فداکاری برای فرزند، در واقع به بقای ژنهای خودش کمک میکند. زیستشناس بزرگ، جان هالدین، به شوخی گفت: «من جان خود را برای دو برادر یا هشت پسرعمو میدهم»؛ منظورش این بود که از نظر حسابوکتاب ریاضی، نجات تعدادی خویشاوند که مجموع ژنهای مشترکشان از خود فرد بیشتر باشد، برای بقای ژنها منطقی است.
۲ـ نوعدوستی متقابل: حالا فرض کنید دو انسان اولیه در یک دشت زندگی میکنند. یکی از آنها امروز شکار خوبی داشته و دیگری نه. اگر اولی مقداری از گوشت شکار را با دومی تقسیم کند، فردا که اوضاع برعکس میشود، دومی نیز احتمالاً جبران خواهد کرد. این همان «نوعدوستی متقابل» است: «من امروز به تو کمک میکنم تا تو فردا به من کمک کنی.» این رفتار در بسیاری از جانوران اجتماعی دیده میشود؛ از خفاشهای خونآشام که غذای خود را با هملانههای گرسنه تقسیم میکنند تا میمونهایی که یکدیگر را شانه میزنند.
اما یک مشکل بزرگ باقی میماند؛ هر دو فرآیند فوق (نوعدوستی خویشاوندی و متقابل) رفتار اخلاقی را فقط در دایرۀ محدودی از خویشاوندان نزدیک یا افرادی که امکان تلافی دارند، توضیح میدهند. اما اخلاق انسانی بسیار فراتر از این دایره میرود. بیشتر ما معتقدیم دزدی از هر کسی، حتی غریبهای در آن سوی جهان، اشتباه است. این گسترۀ وسیعِ همدلی، چیزی است که هنوز محل بحث جدی میان زیستشناسان فرگشتی است. برخی معتقدند فشارهای انتخابی که بهنفع گروه بود، انسانها را به سمت چشمپوشی از منافع شخصی به نفع گروه سوق داد. بههرحال، مسلم این است که اخلاق امروزین ما ریشههایی در گذشتۀ فرگشتیمان دارد، هرچند جزییات دقیق آن هنوز در هالهای از ابهام است.
از «هست» به «باید»: خطای معروف منطقی
تا اینجا دیدیم که تکامل میتواند توضیح دهد چرا ما تمایل به رفتار اخلاقی داریم. اما سؤال مهمتر این است: آیا تکامل به ما میگوید چه باید بکنیم؟ خیلیها فکر میکنند پاسخ مثبت است. شاید معروفترین بیان این دیدگاه را در فیلم وال استریت (۱۹۸۷) بشنوید، جایی که شخصیت گوردون گکو با شور و شوق فریاد میزند: «طمع خوب است. طمع درست است.» استدلال گکو ساده است: انسانها ذاتاً طمّاعاند، پس باید طمّاع باشند.
آیا این استدلال درست است؟ خیر. اینجا با یک خطای منطقی کلاسیک روبهرو هستیم: «نباید از آنچه هست، نتیجه گرفت که چه باید باشد.» فیلسوفان این خطا را مغالطۀ طبیعتگرایانه مینامند.
بیایید با چند مثال این خطا را روشنتر ببینیم:
ـ اینکه انسانها تمایل دارند گروه خود را بر گروههای دیگر ترجیح دهند، یک واقعیت روانشناختی است. اما آیا این به این معناست که نژادپرستی درست است؟ قطعاً نه. نژادپرستان دقیقاً همین استدلال را به کار میبرند: «ما طبیعیترین گروه هستیم.» اما این استدلال، آنان را توجیه نمیکند.
ـ اینکه رابطۀ جنسی طبیعتاً برای تولیدمثل طراحی شده است، به این معنا نیست که استفاده از پیشگیریکننده اشتباه است. اینکه شامپانزههای کوتوله برای لذت رابطۀ جنسی برقرار میکنند، به این معنا نیست که هدف طبیعی رابطه، لذت است.
ـ اینکه رایانهها طبیعی نیستند، به این معنا نیست که استفاده از آنها اشتباه است.
پس اگر تکامل به ما نمیگوید چه باید بکنیم، چه فایدهای دارد؟ پاسخ این است: تکامل میتواند به ما کمک کند بهتر تصمیم بگیریم؛ نه با گفتن اینکه چه چیزی درست است، بلکه با نشان دادن اینکه چرا ممکن است در قضاوتهای اخلاقیمان خطا کنیم.
تکامل توضیح میدهد که چرا ما به گروه خودی (خانواده، همسایگان و هموطنان) بیشتر از غریبهها اهمیت میدهیم؛ نیاکان ما برای بقا به گروه خود وابسته بودند. اما این توضیح علّی، توجیهی برای تعصب نیست. وقتی میفهمیم که این تمایل ریشهای زیستی دارد، میتوانیم آگاهانهتر با آن برخورد کنیم و شاید به این نتیجه برسیم که کمک به کودکان گرسنه در کشوری دور، بهاندازۀ کمک به همسایۀ خودمان مهم است. شناخت ریشههای فرگشتیِ خطاهای اخلاقیمان، میتواند به ما در دستیابی به باورهای اخلاقی موجهتر کمک کند.
تهدید تکامل برای اخلاق
شاید مهمترین پرسش این باشد: آیا اخلاق اصلاً «واقعی» است؟ آیا حقایق اخلاقی در کارند، یا اخلاق صرفاً یک توهم سودمندِ فرگشتی است؟ تکامل میتواند توضیح دهد که چرا به نظر ما میرسد دزدی اشتباه است. اما این توضیح، دو تهدید جدی برای اخلاق ایجاد میکند:
۱ـ تردید در باورهای اخلاقی: اگر باورهای اخلاقیمان صرفاً به این دلیل شکل گرفتهاند که برای بقا مفید بودهاند، نه به این دلیل که درست هستند، آیا نباید در درستی آنها تردید کنیم؟ چهبسا اجداد ما به این نتیجه رسیده باشند که «کمک به همقبیله خوب است» نه چون این گزاره درست است، بلکه چون به بقای گروه کمک میکرده است. اگر چنین باشد، باورهای اخلاقیمان شاید بیشتر شبیه به غرایز باشند، نه حقایق عینی.
۲ـ انکار وجود حقایق اخلاقی: برخی فیلسوفان فراتر رفتهاند و گفتهاند اگر تکامل بتواند وجود باورهای اخلاقی را توضیح دهد، دیگر نیازی به فرض وجود حقایق اخلاقی نداریم. شاید اخلاق اصلاً وجود عینی نداشته باشد و صرفاً یک سازوکارِ تکاملی برای همکاری اجتماعی باشد.
اما این تهدیدها چندان قوی نیستند. تکامل نشان میدهد که باورهای اخلاقیِ ما ممکن است نادرست باشند، نه اینکه حتماً نادرستاند. همچنین، دلایل مستقلی برای باور به وجود حقایق اخلاقی وجود دارد که تکامل آنها را تهدید نمیکند. برای مثال، در چند قرن اخیر شاهد پیشرفتهای اخلاقی چشمگیری بودهایم: بردهداری تقریباً از سطح جهان ریشهکن شده، حقوق زنان به رسمیت شناخته شده، و دایرۀ همدلی ما به گروههای بسیار گستردهتری توسعه یافته است. توضیح این پیشرفتها بدون باور به وجود معیارهای عینیِ درست و نادرست، بسیار دشوار است.
تکامل؛ همدم اخلاق
نگاه تکاملی به اخلاق، سفری شگفتانگیز است. از یک سو، به ما نشان میدهد که ریشههای رفتار اخلاقیمان در اعماق تاریخ زیستیِ ما نهفته است. در نوعدوستی خویشاوندی، در دادوستدهای متقابل، و شاید در فشارهای گروهی که نیاکان دورِ ما را به همکاری واداشته است. از سوی دیگر، به ما هشدار میدهد که از این ریشههای زیستی، دستورالعملهای اخلاقی استخراج نکنیم.
تکامل به ما نمیگوید که طمعورزی درست است، همانطور که به ما نمیگوید نژادپرستی درست است، حتی اگر هر دو ریشههایی طبیعی داشته باشند. بلکه به ما ابزاری برای شناخت بهترِ خودمان میدهد: شناخت تعصبها، سوگیریها و خطاهای شناختیای که ممکن است قضاوتهای اخلاقیمان را تحتتأثیر قرار دهند. پرسشهای بسیاری همچنان باقیمانده است: مکانیسمهای دقیقِ فرگشتِ اخلاق چه بوده است؟ آیا فرهنگ نیز میتواند بهاندازۀ تکامل، باورهای اخلاقیِ ما را شکل دهد؟ و مهمتر از همه، آیا درک ریشههای فرگشتیِ اخلاق میتواند به ما کمک کند تا با جانوران غیرانسان رفتار اخلاقیتری داشته باشیم؟
شاید پاسخ نهایی به این پرسشها هنوز در دسترس نباشد، اما یک چیز روشن است: شناخت تکاملیِ اخلاق، ما را به تأمل عمیقتری در مورد خودمان دعوت میکند. این شناخت به ما یادآوری میکند که اخلاق، هرچند ریشه در طبیعت دارد، اما پرواز آن به آسمان عقل و انتخاب آگاهانه، کاملاً در اختیار خود ماست. ما موجوداتی هستیم که میتوانیم از غرایز تکاملیِ خود فراتر رویم و شاید همین توانایی، بزرگترین دستاورد تکامل باشد.