نگاهی فلسفی به سریال Severance
وقتی خاطرات، تو را به دو نفر تقسیم میکند
تصور کنید هر روز صبح سوار آسانسوری میشوید و وقتی درِ آن بسته میشوید، تمام خاطرات شخصیتان – خانواده، دوستان، عشق، اندوه – پاک میشوند. هشت ساعت بعد، دوباره سوار آسانسور میشوید و این بار خاطرات کاری محو میگردد و به زندگی عادی بازمیگردید. این ایدۀ جذاب و در عین حال ترسناک، هستۀ اصلی سریال Severance (جدایی) محصول اپلتیوی است. سریالی که در قالب داستانی علمیتخیلی، عمیقترین پرسشهای فلسفی دربارۀ هویت، خودآگاهی و معنای انسان بودن را پیش میکشد.
دنیای Severance: دو خود در یک بدن
در این سریال، شرکت «لومون» روشی به نام «جدایی» (severance) ابداع کرده است: تراشهای در مغز کارگران کار میگذارند که خاطرات «خودِ کاری» (innie) و «خودِ بیرونی» (outie) را کاملاً از هم جدا میکند. خودِ بیرونی همان شخص عادی است که صبح به ساختمان شرکت میرود، اما به محض ورود، خودِ کاری بیدار میشود – کسی که هیچ نمیداند از زندگی بیرون، نه اسم خانوادگیاش را میداند، نه اینکه همسر دارد یا نه. تنها چیزی که میداند این است: باید در بخش «بهینهسازی دادههای کلان» کار کند، زیر نظر مدیران مرموز، و هرگز اجازه ندارد از ساختمان خارج شود، چون خروج یعنی بازگشت خودِ بیرونی و ناپدید شدن خودِ کاری.
شخصیت اصلی، مارک، پس از مرگ همسرش تن به این جراحی داده تا چند ساعت در روز از غم و اندوه فرار کند. اما خودِ کاری مارک، بیخبر از این تراژدی، مردی شاداب و اجتماعی است. هلن – دیگر شخصیت سریال – برعکس، خودِ کاریاش دیوانهوار تلاش میکند بگریزد، اما خودِ بیرونیاش بارها و بارها او را به ساختمان برمیگرداند. تضاد میان این دو «خود» که یک بدن را شریکاند، سرچشمۀ همۀ درامهای فلسفیِ این سریال است.
منِ تو کدام است؟
قدیمیترین پرسشی که سریال Severance به جانمان میاندازد این است: چه چیزی «من» را میسازد؟ بدن؟ خاطرات؟ یا چیزی فراتر؟ فیلسوف انگلیسی، جان لاک، در قرن هفدهم گفت هویت شخصی به آگاهی (consciousness) وابسته است، نه به جسم. به عقیدهٔ لاک، تو همان کسی هستی که خاطراتش را داری. اگر تمام خاطراتت پاک شود، عملاً شخص دیگری شدهای. در سریال، خودِ کاری و خودِ بیرونی خاطرات مشترکی ندارند، بنابراین لاک احتمالاً میگفت آنها دو شخص متفاوتاند! اما مشکل اینجاست که آنها یک مغز و یک بدن دارند. اگر خودِ کاری دچار افسردگی شود، خودِ بیرونی هم دچار همان تغییرات شیمیایی میشود. پس آیا میشوند دو نفر؟ سریال جواب قاطعی نمیدهد و تماشاگر را در این دوراهی رها میکند.
یکی از منتقدان میگوید: «معمای اصلی این است که خودِ کاری فقط وقتی واقعی است که خودِ بیرونی اجازه بدهد. وابستگی شدیدی وجود دارد که خودِ کاری را عملاً جزئی از خودِ بیرونی میکند. اما از منظر خودِ کاری، محل کار یک زندان است و او خود را کاملاً جدا از خودِ بیرونی احساس میکند.»
آزمایش فکری مریخ؛ کلون یا خود واقعی؟
تصور کنید میخواهید به مریخ بروید. دو راه دارید: یکی گران، که خودتان را با بدن خودتان بفرستید. دیگری ارزان، که از شما یک کلون (همتای دقیق) بگیرند، آگاهیتان را کپی کنند درون کلون، و کلون را به مریخ بفرستند. اگر خودتان را با آگاهیتان بشناسید، راه ارزان را انتخاب میکنید (چون آگاهی شما در مریخ به حیات خود ادامه میدهد). اما اگر خودتان را با بدنتان بشناسید، راه گران را برمیگزینید. سریال Severance این مسئله را عینی میکند: اگر خاطرات شخصی یک بدن حذف شوند، آیا آن شخص دیگر «منِ» قبلی نیست؟ و اگر خاطرات کاری یک بدن هم حذف شوند، آیا خودِ کاری، بردهای بیخاطره نیست که به زور کار میکند؟
نورالینک (Neuralink) و اختلال هویت تجزیهای
ایلان ماسک، مدیر تسلا، شرکتی به نام «نورالینک» دارد که میخواهد تراشه در مغز کارگران کار بگذارد تا مستقیماً به اینترنت متصل شوند و کارایی بیشتری داشته باشند. جراحی «نسبتاً بدون درد» است تا کارگر زودتر به سر کار برگردد – درست مثل سریال که خودِ کاریها بلافاصله بعد از جراحی سر میز کار مینشینند. این تشابه، سؤال اخلاقی مهمی را پیش میکشد: آیا میشود با تراشه، کسی را مجبور به کاری کرد که خود اصلیاش هرگز رضایت آگاهانه برای آن کار نداده؟ در سریال، خودِ کاری هرگز رضایت به جدایی نداده، خودِ بیرونی برایش تصمیم گرفته. این نقض آشکار استقلال و آزادی فردی است.
تشابه واقعی دیگر با دنیای واقعی، اختلال چندشخصیتی (DID) است. در این اختلال، بر اثر تروما در کودکی، چند شخصیت مجزا در یک بدن شکل میگیرند که هرکدام خاطرات و حتی گاهی آلرژیها و بیماریهای متفاوتی دارند. اما تفاوت مهم این است: در DID، شخصیتها خودبهخود و بر اثر آسیب روانی پدید میآیند، ولی در سریال Severance، جراحی آگاهانه و مصنوعی است. همچنین اگر خودِ بیرونی بیشفعالی (ADHD) داشته باشد، خودِ کاری هم دقیقاً همان اختلال را دارد، چون بافت مغز یکسان است. این مرز میان «دو شخص» و «یک شخص با دو حالت» را مبهمتر میکند.
اخلاق فراموششده
هولناکترین بخش سریال، شاید استفاده از جدایی برای زایمان باشد. در یکی از صحنهها، اشاره میشود که زنی برای فرار از درد زایمان، عمل جدایی میکند؛ یعنی خودِ کاری او فقط برای تحمل ساعات طاقتفرسای زایمان «بیدار» میشود، بدون اینکه هیچ زندگیای بیرون از آن لحظات داشته باشد. بچه پس از تولد هم به خودِ کاری تعلق ندارد، بلکه به خودِ بیرونی میرسد. اینجا پرسش اخلاقی صریح میشود: آیا میتوان یک «شخص» (خودِ کاری) را فقط بهمثابۀ ابزاری برای تحمل رنج آفرید و سپس نادیده گرفت؟
این رفتار غیرانسانی وقتی ممکن میشود که دیگران، خودِ کاری را کمتر از انسان بدانند. در سریال، خودِ بیرونی هلن به خودِ کاریاش پیام ویدیویی میفرستد و میگوید: «من یک انسانم. تو نیستی.» همین نگاه است که باعث میشود خودِ کاریها در «اتاق استراحت» (break room) شکنجه شوند و نتوانند اعتراض کنند. اگر خودِ کاری به خود آسیب بزند، خودِ بیرونی هم آسیب میبیند (چون یک بدن)، اما باز هم بسیاری از شخصیتهای سریال خودِ کاری را یک «عضو مصرفی» میبینند، نه یک انسان با حقوق.
تعادل کار و زندگی
امروزه همه میگویند «کار را به خانه نبر»، اما سریال Severance این ایده را تا انتها پیش میبرد: جدایی کامل، به بهای از خودبیگانگی (alienation) و نادیده گرفتن حقوق یک نسخه از وجودمان. راستی، آیا ما هم در زندگی روزمره، سر کار «نقش» دیگری بازی نمیکنیم؟ درونگراها در محیط کار خود را برونگرا نشان میدهند. این ماسک زدن، نسخهای ضعیفشده از جدایی است. سریال نشان میدهد که اگر این ماسک را بیش از حد جدی بگیریم، ممکن است فراموش کنیم کدام یک از «خود»هایمان واقعیتر است.
سریال Severance مانند هر اثر فلسفی خوب، پاسخ نهایی نمیدهد. آیا خودِ کاری و خودِ بیرونی دو شخص متفاوتاند؟ به جان لاک بازمیگردیم: اگر خاطرات هویت میسازند، بله، آنها دو نفرند. اما به بدن که نگاه میکنیم، یکیاند. شاید برندهٔ اصلی این معما خودِ سریال است که با تعلیقهای پایانیاش مخاطب را مشتاق فصل دوم نگه میدارد. اما فراتر از داستان، آنچه برای ما انسانها به جا میماند، این پرسش است: آیا ما هم روزی به فناوریای تن خواهیم داد که بخشی از وجودمان را از خاطراتش محروم کند؟ و اگر بدانیم که آن بخش «کمتر از انسان» دیده میشود، آیا باز هم رضایت میدهیم؟ شاید تماشای Severance، بیش از آنکه سرگرمی باشد، یک تمرین اخلاقی است برای همدلی با تمام نسخههای احتمالی خودمان، حتی آنهایی که هنوز به دنیا نیامدهاند.