دسته‌بندی نشده

قفس طلایی: چرا سریال Succession یک تراژدی فلسفی مدرن است؟

میلیاردها دلار سهام، جت شخصی، عمارت‌های اشرافی و قدرتی که می‌تواند رئیس‌جمهور بعدی را تعیین کند. در نگاه اول، خانوادۀ لوگان روی در سریال Succession هر آنچه ما آرزویش را داریم، در مُشت خود دارند. اما کافی است چند قسمت از این شاهکار تلویزیونی را ببینیم تا با حقیقتی تلخ و تکان‌دهنده روبه‌رو شویم: این ثروتمندترین آدم‌های خیالی جهان، به‌طرز جان‌فرسایی مفلوک، درمانده و خالی از معنا هستند. هیچ‌کس در Succession خوشحال نیست. هیچ‌کس سیر نمی‌شود. و درست در همین تناقض است که سریال از یک درام خانوادگی فراتر می‌رود و به رساله‌ای فلسفی دربارۀ پوچی قدرت، فقر عاطفی و تراژدی انسان مدرن بدل می‌شود.

اولین و بارزترین لایۀ فلسفی سریال، بازنمایی ارادۀ معطوف به قدرت نیچه‌ای است. لوگان روی، پدرسالار بی‌رحمِ خانواده، تجسم زندۀ مفهومی است که نیچه نیروی محرکۀ اصلی بشر می‌دانست: نه اراده به بقا، نه اراده به خوشبختی، بلکه اراده به قدرت؛ مِیلی سیری‌ناپذیر برای چیرگی، توسعۀ قلمروی نفوذ و تحمیل خواست خود بر جهان. لوگان قدرت را وسیله‌ای برای رسیدن به آسایش نمی‌خواهد، بلکه غایت فی‌نفسهِ زندگی می‌داند. جملۀ معروف او، «اگر ببر نیستی، شکار خواهی شد»، جهان‌بینی‌ای را ترسیم می‌کند که در آن، همدلی نشانۀ ضعف، و عشق فقط شکلی از معامله است. اما نکتۀ درخشان سریال این است که نشان می‌دهد این اراده به قدرت، درست همان چیزی است که انسان را از هر قدرتی تهی می‌کند. لوگان روی در اوج امپراتوری‌اش، پیرمردی است که حتی نمی‌تواند به فرزندانش اعتماد کند، هر رابطه‌اش آلوده به سوءظن است و تنهایی‌اش را پشت فحاشی‌های رعدآسا پنهان می‌کند. او همه‌چیز دارد، جز آنچه واقعاً ارزش داشتن دارد. نیچه می‌گفت «کسی که دلیلی برای زیستن داشته باشد، با هر چگونگی‌ای خواهد ساخت.» لوگان دلیلی دارد: قدرت. اما این دلیل، او را از هر چگونگیِ انسانی‌ای محروم کرده است. سریال فریاد می‌زند که قدرت مطلق، موهبت نیست، بلکه بیماریِ خودایمنیِ روح است.

اگر لوگان هیولای آفرینندۀ این جهان است، فرزندانش قربانیان و در عین حال میراث‌داران این بیماری‌اند. فرزندان لوگان (کندال، شیو و رومن) هر یک به شکلی تراژیک، اسیر حسرت تأیید هستند. آن‌ها تمام زندگی خود را صَرف مسابقه‌ای بی‌پایان برای جلب عشق و تأیید پدری کرده‌اند که عشق در قاموسش تعریف نشده است. این وضعیت، ما را به یاد مفهوم «نگاه» سارتر می‌اندازد: ما انسان‌ها در نگاه دیگری خود را تعریف می‌کنیم و اگر آن دیگری، نگاهی تحقیرآمیز یا مشروط داشته باشد، هویت ما از بنیان متزلزل می‌شود. فرزندان لوگان روی، هرگز خود را با چشم خود ندیده‌اند. کندال، با تمام زرنگی‌های تجاری، مردی است که عزت‌نفسش کاملاً به یک تلفن از سوی پدر یا یک دستور جلسه هیئت مدیره وابسته است. رومن، در پسِ نقاب طنازی‌های جنسی و گستاخی‌اش، چنان از صمیمیت می‌هراسد که نزدیکی انسانی را فقط در قالب تحقیر و بازی تجربه می‌کند. شیو نیز که خود را باهوش‌ترین و مستقل‌ترین می‌پندارد، پیوسته میان میل به آزادی و عطش تأیید پدری نوسان می‌کند. ثروتِ بی‌حساب، همه‌نوع زرق‌وبرقی به زندگی‌شان داده، اما گرسنگی عاطفی‌شان چنان عمیق است که هر کدام را به هیولایی کوچک‌تر از لوگان بدل کرده است. اینجا Succession نشان‌مان می‌دهد که فقر، فقط خالی بودن جیب نیست؛ فقر واقعی می‌تواند در عمارت‌های هَمپتونز رخنه کند، آنجا که آدم‌ها کلمات عاشقانه را بلد نیستند و «دوستت دارم» فقط وقتی شنیده می‌شود که یک معاملۀ موفق انجام شده باشد.

در لایه‌ای عمیق‌تر، Succession کالبدشکافی بی‌رحم نظام سرمایه‌داری متأخر است. سریال نشان می‌دهد که امپراتوری وی‌استار رویکو (Waystar Royco) صرفاً یک شرکت نیست، بلکه ماشینی است که حقیقت را می‌بلعد، دموکراسی را دستکاری می‌کند و جان انسان‌ها را می‌مکد. اما نکتۀ فلسفی‌تر اینجاست: این ماشین، حتی صاحبانش را هم زنده‌زنده می‌خورد. مارکس در دست‌نوشته‌های اقتصادی‌فلسفی ۱۸۴۴ مفهوم ازخودبیگانگی را توضیح می‌دهد: وضعیتی که در آن، محصول کار انسان در برابرش می‌ایستد و بر او مسلط می‌شود. فرزندان لوگان روی، وارث شرکتی هستند که خود تبدیل به یک موجود زندۀ خون‌آشام شده است. آن‌ها مالک قانونی این غول رسانه‌ای هستند، اما در عمل، بردۀ آن‌اند. کندال بارها در آستانۀ فروش سهام یا خروج از این باتلاق است، اما «شرکت» چون جاذبه‌ای سیاه او را به درون می‌کشد. او نمی‌تواند خود را بیرون از وی‌استار رویکو تصور کند، چون هویتش با این ماشین گره خورده است. این همان دامی است که سرمایه‌داری متأخر برای همه ما گسترده: فکر می‌کنیم مالک اشیاییم، اما این اشیا هستند که ما را تعریف می‌کنند، به ما دستور می‌دهند و زندگی‌مان را می‌بلعند. تفاوت ما با خانوادۀ روی، صرفاً در تعداد صفرهای حساب بانکی است، نه در ماهیت این اسارت.

اما چرا با وجود این‌همه سیاهی، Succession برای‌مان خنده‌دار است؟ چرا لحظاتش، حتی در دل تراژدی، ما را به قهقهه می‌اندازد؟ این پرسش، ما را به هستۀ تراژیک‌کمیک سریال می‌رساند. آلبرکامو در افسانۀ سیزیف می‌گوید زندگی پوچ است و قهرمان پوچی، کسی است که این پوچی را می‌پذیرد و با وجود آگاهی از بی‌معنایی، به زندگی «آری» می‌گوید. اما کامو یک راه دیگر هم نشان می‌دهد: شورش. سیزیف را تصور کنید که هر بار تخته‌سنگ را به بالای کوه می‌برد و فرو می‌غلتد. خدایان فکر می‌کنند این شکنجه نهایی است، اما کامو می‌گوید سیزیف در لحظۀ بازگشت به پایین کوه، آزاد است و می‌تواند به پوچی سرنوشتش بخندد. شخصیت‌های Succession اما حتی از این آزادی سیزیف‌وار نیز محروم‌اند. آن‌ها تخته‌سنگ را به بالای کوه می‌برند، اما نمی‌دانند چرا. آن‌ها هرگز لحظه‌ای نمی‌ایستند و نمی‌خندند؛ توهّم موفقیت در دور بعد، آن‌قدر قوی است که پوچی بازی‌شان را نمی‌بینند. و اینجاست که خندۀ ما تماشاگران معنا پیدا می‌کند: ما به آن‌ها می‌خندیم، چون پوچی‌شان را می‌بینیم. خندۀ ما در سریال Succession خنده‌ای از سرِ برتری نیست، بلکه خندۀ رهایی‌بخشِ ناشی از دیدن حقیقت است. گویی برای لحظه‌ای از چرخه خارج شده‌ایم و می‌بینیم که این‌همه تلاش دیوانه‌وار برای جانشینی، بر سر تختی است که اساساً درون گودالی از آتش قرار دارد.

در یک کلام، سریال Succession تراژدی فقدان معناست. برخلاف تراژدی‌های کلاسیک که قهرمان در اوج سقوط می‌کند، اینجا قهرمانان ما از همان ابتدا سقوط‌کرده‌اند. آن‌ها در جهنمی که پدرشان ساخته زندگی می‌کنند، بی‌آن‌که توان تصور بهشتی دیگر را داشته باشند. سؤال بزرگ فلسفی سریال این نیست که «چه‌کسی جانشین می‌شود؟» سؤال این است: «آیا اصلاً چیزی ارزش به ارث بردن دارد؟» آیا امپراتوری‌ای که روی استخوان و فریب بنا شده، می‌تواند برای وارثش خوشبختی بیاورد؟ پاسخ سریال قاطع است: «نه». اما این «نه» نفی زندگی نیست؛ دعوتی است به بازاندیشی در چیزی که به‌دنبالش می‌دویم. Succession به ما می‌گوید اگر تمام عمرت را صَرف به چنگ آوردن تاجی کنی که بر سر پدرت بوده، شاید لحظه‌ای نایستی و بپرسی که نکند این تاج، اساساً از سیم خاردار ساخته شده است. و شاید، فقط شاید، عاقلانه‌ترین کار، اصلاً ورود به این مسابقه نباشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *